مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

15

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

مردهاى طائفه از بيست هزار نفر زيادتر است گفتم من گوسفندان را از آنها خواهم گرفت و پس خواهم آورد . مشروط بر اين‌كه موافقت كنى كه دويست تن از سواران تو را با خود ببرم امير ( ياخماق ) گفت آيا ميخواهى با دويست سوار ، بجنگ بيست هزار نفر به روى ؟ گفتم براى مجازات سارقين و پس گرفتن گوسفندان دويست نفر كافى است و همان روز با دويست سوار از سمرقند خارج شدم و راه شمال را پيش گرفتم . افراد طائفه ( قره ختائى ) در بيست فرسنگى شمال سمرقند سكونت داشتند و همين‌كه من وارد سرزمينى شدم كه محل سكونت آن طائفه بود چند نفر از مردان برجسته قبيله را احضار كردم و به آنها گفتم كه من رئيس قشون ( امير ياخماق ) هستم و عده‌اى از مردان طائفه شما شش هزار گوسفند امير را بسرقت برده ، سه چوپان او را كشته‌اند و من از شما درخواست ميكنم گوسفندها را پس بدهيد و قاتلين را معرفى كنيد . مردان قبيله گفتند كه طائفه ( قره ختائى ) يازده تيره است و ما نميدانيم كه كدام يك از اين تيره‌ها گوسفندان شما را برده‌اند . گفتم در هر طائفه ، ممكن است عده‌اى دزد وجود داشته باشد ، ولى افراد آن طائفه دزدها را مىشناسند و شما دزدها را به من معرفى كنيد من با شما كارى ندارم . آنها گفتند ما دزدها را نمىشناسيم . من متوجه شدم كه نميشود با ملايمت اسم دزدها و محل سكونت آنها را از مردان قبيله قره ختائى استنباط كرد و به آنها گفتم به اندازه خواندن يك سورهء الحمد بشما مهلت مىدهم كه دزدها را معرفى كنيد و گرنه يكايك شما را گردن خواهم زد . آنها وقتى اين حرف را شنيدند خنديدند و يكى از آنان كه مردى بود سرخ‌روى و فربه و داراى سبيل خيلى بلند و كلفت گفت پسر از دهان تو اين حرف‌ها خيلى زود است صبر كن وقتى سبيل تو ، به اندازه سبيل من شد آنوقت از اين حرفها بزن . موقعى كه آن مرد اين حرف را زد من با چند تن از مردان خود در يورت ( يعنى خيمه - مترجم ) نشسته بودم و بمردان خود گفتم كه آن مرد را بگيرند و از ( يورت ) خارج كنند . او را گرفتند و از ( يورت ) بيرون بردند من گفتم آن مرد را روى زمين بنشانند و از وى دور شوند . مردان من چنين كردند و آن مرد را نشانيدند و از وى دور گرديدند . ساير مردان قره ختائى هنوز نميدانستند كه تصميم من چيست و من با سرعت برق‌وباد و بدون آنكه مهلت كوچكترين حركتى بدهم شمشير خود را از غلاف خارج كردم و قبل از اين كه مرد بتواند از زمين برخيزد مطابق فنى كه از ( سمر - طرخان ) معلم شمشيربازى خود فراگرفته بودم شمشير را به طرف گردن آن مرد انداختم نيروى بازو و مچ دست من بود ولى ( سمر - طرخان ) به من گفته بود كه شمشير را بايد با نيروى تمام بدن انداخت تا اينكه استخوان را نيز قطع نمايد . من در آن موقع با نيروى تمام بدن شمشير را انداختم و شمشير من گوشت و استخوان گردن را قطع كرد و سر آن مرد به زمين افتاد و خون از شاهرگهاى بريدهء او فواره زد وقتى من فوران خون آن مرد را از شاهرگهاى بريده ديدم و مشاهده كردم كه مثل فواره حوض بزرگ منزل ( امير ياخماق ) خون به طرف آسمان ميرود لذتى عجيب كسب كردم . من تا آن روز نديده بودم كه خون گردن انسان مانند فواره بسوى آسمان جستن كند